على اكبر دهخدا

598

امثال و حكم ( فارسى )

جهان چيست ماتم‌سرائى در او * نشسته دو سه ماتمى روبرو جگر پاره‌اى چند بر خوان او * جگرخواره‌اى چند مهمان او . محمد دارا شكوه متخلص بقادرى . جهان خواب است ما در وى خياليم * ( . . . چرا چندين در آن ماندن سگاليم . ) ويس و رامين جهان خواستى يافتى خون مريز * مكن با جهاندار يزدان ستيز . فردوسى . رجوع به : ميتوان كشت . . . ، شود . جهان خود جمله امر اعتباريست * چو آن نقطه كه اندر دور ساريست . شبسترى . نظير : جهان چيست جز خواب آشفتهء . حضرت اديب . جهان خواب است و ما در وى خياليم . ويس و رامين جهان بر چشم دانا هست بازى * نباشد هيچ بازيرا درازى . ويس و رامين . جهان باد دان باده برگير شاد * كه اندر گفت باده بهتر ز باد . اسدى . جهانا سراسر فسوسى و باد * به تو نيست مرد خردمند شاد بكردارهاى تو چون بنگرم * فسوس است و بازى نمايد برم . فردوسى . شادى مطلب كه حاصل عمر دميست * هر ذره ز خاك كيقبادى و جميست احوال جهان و اصل اين عمر كه هست * خوابى و خيالى و فريبى و دميست . خيام . جهان سر بسر چون فسانه است و بس * نماند به دو نيك بر هيچكس . فردوسى . شاد زى با سياه چشمان شاد * كه جهان نيست جز فسانه و باد . رودكى . جهاندار گر دادگر باشدى * ز فرمان او كى گذر باشدى . فردوسى . رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود . جهاندار بخشى كه كرده است پيش * از آن بخش كمتر نگردد نه بيش . اسدى . رجوع به : با قضا كارزار نتوان . . . ، شود . جهاندار چون گشت با داد جفت * زمانه پى او نيارد نهفت . فردوسى . رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود . جهان دام داريست نيرنگ‌ساز * هواى دلش چينه و دام آز ( . . . كشد سوى دام آنكه شد رام او * كشد پس چو آويخت در دام او از آن او بجايست و ما بر گذار * كه چون ما نكاهد وى از روزگار پس پيرى از ما ببرد روان * چو او پير شد بازگردد جوان . ) اسدى . رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود . جهان در جنب اين نه سقف مينا * چو خشخاشى بود بر روى دريا